::ISLAMPP.COM::     دانلود کل سایت بصورت آفلاین! کلیک کنید     ::ISLAMPP.COM::     @ توجه توجه @ به سؤالات تکراری پاسخ داده نخواهد شد، پس لطفا قبل از ارسال سوال، در سایت جستجو کنید@

 اخبار جديد

صفحه أصلى

فتاواى متن

فتاواى صوتى

فتاواى تصويرى

گروهبندى فتاوى

كتابخانه فتاوى

جديدترين فتاوى

دانلود کتاب

اصول و تعبير خواب

فرستادن سؤال

جستجو در سايت

پيشنهادات و انتقادات

ارتباط با ما

درباره ما

آمار سايت

1085407 تعداد بازديد سايت

29705 تعداد كل فتاوى

9091 تعداد فتاواى متن

11381 تعداد فتاواى صوتى

9233 تعداد فتاواى تصويرى

67394429 تعداد كل فتاواى خوانده وشنيده شده

2743 تعداد كل فتاواى ارسال شده

مقاله هاي
<
  قواعد و ضوابط مهم درباره صفات و اسماء خداوند
 

نويسنده:سايت جامع فتاوي اهل سنت و جماعت

تعداد بازديد 16708

فرستادن به دوست 

  چاپ كردن

تاريخ اضافه 2012-03-16

 

قواعد و ضوابط مهم درباره صفات و اسماء خداوند

دکتر عمر سلیمان اشقر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی رسول الله و علی آله و اصحابه الی یوم الدین و اما بعد :

در اینجا قواعد بسیار مهم و نکات اساسی وجود دارند که علما و دانشمندان دین به آنها اشاره نموده و ما به طور اختصار به ذکر آنها می پردازیم.

قاعده اول: اعتراف به بعضی از صفات مانند اعتراف به سایر آنها است[1]

بر اساس این قاعده می توانیم دیدگاه چند گروه و طائفه را رد کنیم.

الف- آنهایی که بعضی از صفات را می پذیرند و بعضی دیگر را نفی می کنند:

مانند کسانی که صفت حیات، علم، قدرت، سمع، بصر، کلام و اراده را می پذیرند و آنها را صفات حقیقی قرار میدهند، سپس در مورد محبت وخوشنودی خدا، خشم و نفرت او به نزاع و کشمکش می پردازند و آنها را مجاز قرار  میدهند یا اینکه این صفات را به اراده، نعمت و عقوبت تأویل می کنند.

 به این آقایان باید گفت: هیچ فرق و تفاوتی میان صفاتی که شما آنها را پذیرفته وحقیقتشان را میدانید، با صفاتی که آنها را نفی میکنید، وجود ندارد و در واقع همانند یکدیگراند، لذا پذیرفتن برخی و رد کردن برخی دیگر اصلاً توجیهی ندارد.

اگر شما علم وحیات خدا را مانند علم و حیات مخلوقها میدانید، باید در مورد صفت رضا و غضب و محبت او نیز چنین بگوئید.

اگر بگوئید: غضب عبارت است از به جوش آمدن خون دل به منظور انتقام گرفتن، درباره اراده نیز چنین گفته میشود که: عبارت است از میل نفس بسوی جلب منفعت یا دفع مضرت، پس اگر بگوئید: که این اراده مخلوق است که چنین است، می گوییم: تعریف شما نیز مربوط به خشم مخلوق است نه خالق.

(ب) آنهایی که اسماء را می پذیرند اما صفات را نفی می کنند:

مثلاً می گویند: زنده هست بدون زندگی، دانا و عالم است بدون علم و الی آخر.

باید به این آقایان گفت: هیچ فرقی میان اثبات اسماء و اثبات صفات وجود ندارد، زیرا اگر شما می گوئید، اثبات علم، قدرت و حیات مقتضی تشبیه و تجسیم (قائل شدن به جسم برای خدا) می شود، زیرا متصف به صفات را تنها در اجسام می توان یافت، می گوئیم: این سخن در مورد اسماء نیز صدق میکند، زیرا تنها چیزی می تواند متصف به حی (زنده)، علیم (دانا)، قدیر (توانا) باشد که جسم باشد، پس اسماء خدا را نیز نفی کن، اگر می گوئید: این اسماء (نام ها) شایسته شأن و جلال او هستند، می گوئیم: صفات نیز چنین هستند.

(ج) آنهایی که هم اسماء و هم صفات را نفی می کنند:

 اینها به گمان خود، صفات را بدان جهت نفی می کنند تا خدا را به موجودات تشبیه ندهند، اما باید به این گروه گفت: علم و حیات را از خداوند نفی می کنید، همان گونه که (علیم و حیّ)بودن او را نفی کردید. شما اسماء و صفات را نفی کردید تا از تشبیه دادن خداوند با موجودات بپرهیزید، اما در واقع این عقیده شما مستلزم تشبیه خداوند با معدومات (نیستی) است.

 

2- قاعده دوم: قول درباره صفات مانند قول درباره ذات است[2]

خداوند سبحان دارای ذاتی است که با ذات مخلوقات و موجودات تشابهی ندارد، هم چنین صفات و ا فعال خداوند با صفات و افعال مخلوقات و موجودات همسانی و تشابه ندارند، زیرا کسی که اعتراف کند به این که خداوند، در ذات خود یک حقیقت ثابت است، این قول مستوجب صفات کمالی است که هیچ مثل و همتائی در ذات و صفات ندارد، این گفته و عقیده مستلزم این است که چنین بگوید: سمع، بصر و کلام او در نفس الامر ثابت هستند و با کلام، سمع و بصر مخلوقات و موجودات، هیچ گونه تشابهی ندارند.

اگر کسی بگوید: من "استواء" خدا را نفی می کنم تا مرتکب تشبیه او با مخلوق نشوم، به او گفته می شود: پس تو وجود خدا و ذات او را نیز نفی کن. زیرا اثبات وجود و ذات برای خداوند مستلزم تشبیه است، اگر می گوید: خداوند وجود بخصوص و ذات بخصوصی دارد که مشابه با وجود و ذات مخلوقات نیست، در جواب می گوئیم، نزول و استواء خداوند نیز چنین اند.[3]

 

قاعده سوم: اتفاق در اسماء مقتضی تساوی درمسمیات (نام گذاری شده ها) نیست.

 ما به یقین میدانیم، آنچه را که خداوند درباره وجود آنها در بهشت به ما خبر داده است، مانند: شیر، عسل، شراب، همه اینها حق و ثابت اند، این اشیاء هر چند که در نام با اشیاء موجود در دنیا مشترک اند، امّا میان آنها تشابه و تساوی وجود ندارد، بلکه در میان شیر، عسل و خمر و... دنیا و بهشت مغایرت وجود دارد، مغایرتی که بجز خداوند متعال کسی حقیقت آن را نمیداند، پس مغایرت خالق با مخلوقات بیشتر و بزرگ تر است از مغایرت مخلوق با مخلوق. حتی در دنیا ممکن است چند چیز را به یک اسم نام گذاری کنید، اما هر کدام دارای حقیقت و ماهیت بخصوصی باشد که از دیگری جدا باشد، مثلاً یدالجمل (دست شتر)، یدالمحفظه(دست کیف) و یدالانسان (دست انسان).می بینیم که ید (دست) در هر کلمه و گزینه، معنی مخصوص خود را دارد، هر چند که در همه آنها اسم (ید) یکی است.

 

4- قاعده چهارم: خداوند به نفی محض متصف نمی شود.

خداوند اسماء و صفاتی را برای خود ثابت کرده و اسماء و صفاتی را نیز از خود نفی کرد است، اثبات و نفی صفات خداوند هم بصورت مجمل و هم بصورت مفصل آمده است، اثبات مجمل به وسیله اثبات ثناء مطلق، حمد مطلق و مجد مطلق برای خدا می باشد، چنانکه خداوند میفرماید:

« الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»

 (ستایش خداوندی را سزا است که پروردگار جهانیان است.)

«وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَیَ» النحل: ٦٠

(خدا دارای صفات عالیّه است.)

و اما تفصیل در اثبات شامل هر اسم و صفتی است که در قرآن و حدیث آمده است.

نفی مجمل، این است که همه عیوب و نقائصی که ضد کمال حق تعالی هستند، از وی نفی شوند. مانند: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ» الشوری: ١١

(هیچ چیزی همانند خدا نیست (و نه او در ذات و صفات به چیزی از چیزهای آسمان و زمین میماند و نه چیزی از چیزهای آسمان و زمین در ذات و صفات بدو میماند) و او شنوا و بینا است.)

«هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا» مریم: ٦٥

مگر شبیه و همانندی برای خدا (که خالق، رازق، عالم، قادر، حیّ، قیّوم و... باشد) پیدا خواهی کرد (تا دست نیاز به سوی او دراز کنی؟ ).

امّا تفصیل در نفی این است که خداوند متعال را از همه عیوب و نقصها، از جمله: داشتن پدر، فرزند و همتا، جهل، عجز، چرت زدن، خواب و اعمال بیهوده پاک و منزّه قرار داده شود.

امّا شیوه قرآن در نفی، این نیست که تنها نفی صرف و محض کند، بلکه هرگاه صفت نقصی را نفی می کند، در عین حال صفت مدح و کمالی را برای او اثبات میکند، نفی مجرد نمی کند آنطور که بعضی از فرق و گروهها نفی می کنند[4] مثلا: خداوند میفرماید:

« اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ» البقرة: ٢٥٥

(خدائی بجز الله وجود ندارد و او زنده پایدار (و جهان هستی را) نگهدار است. او را نه چرتی و نه خوابی فرا نمیگیرد (و همواره بیدار است و سستی و رخوت بدو راه ندارد). از آنِ او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است (و در ملک کائنات، او را انبازی نیست). کیست آن که در پیشگاه او میانجیگری کند مگر با اجازه او؟ میداند آنچه را که در پیش روی مردمان است و آنچه را که در پشت سر آنان است (و مطلع بر گذشته و حال و آینده، و آگاه بر بود و نبود جهان است و اصلاً همه زمانها و مکانها در پیشگاه علم او یکسان است. مردمان) چیزی از علم او را فراچنگ نمیآورند جز آن مقداری را که وی بخواهد. (علم و دانش محدود دیگران، پرتوی از علم بیپایان و بیکران او است). فرماندهی و فرمانروائی او آسمانها و زمین را دربر گرفته است، و نگاهداری آن دو (برای او گران نیست و) وی را درمانده نمیسازد و او بلندمرتبه و سترگ است.)

در آیه مذکور، چرت زدن و خوابیدن از خداوند نفی شده است، اما نفی چرت و خواب از او متضمن حیات و زنده بودن کامل و قیام و پابرجایی مطلق است. پس از نشانه های کمال حیات و زنده بودنش این است که چرت (حالت ابتدایی خواب) و خواب او را فرا نمی گیرد.

«وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا» (حفاظت زمین و آسمان او را خسته و درمانده نمی کند)

این امر مستلزم تمام قدرت و کمال توانایی او است، زیرا معنی « وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا») این است که این عمل نه او را خسته می کند و نه برای وی سنگین و مشکل است.

و مانند این قول خداوند که میفرماید: « لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ» سبأ: ٣

(به اندازه سنگینی ذرّهای، در تمام آسمانها و در زمین از او پنهان و نهان نمیگردد و نه کمتر از اندازه ذرّه و نه بزرگتر از آن، چیزی نیست مگر این که در کتاب آشکاری ثبت و ضبط و نگهداری میشود.)

نفی (پنهان شدن) مستلزم علم او است نسبت به هر ذره ای که در زمین و آسمانها وجود دارد.

هم چنین آیه زیر: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَمَا مَسَّنَا مِن لُّغُوبٍ» ق: ٣٨

(ما آسمانها و زمین را در شش دوره آفریدهایم و هیچ گونه درماندگی و خستگی به ما نرسیده است (و کمترین مشکلی برای ما نداشته است. پس چگونه زنده گرداندن مردگان برای ما رنجآور و مشکل خواهد بود؟ ).

 نفی لغوب (خستگی و درمانگی) از خدا دلالت بر کمال قدرت و نهایت توانایی او را دارد. همچنین آیه: «لاَّ تُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ » الأنعام: ١٠٣

 (چشمها (کُنْهِ ذات) او را درنمییابند، و او چشمها را درمییابد (و به همه دقائق و رموز آنها آشنا است).)

یعنی چشم ها توان احاطه کردن او را ندارند هر چند که در جهان آخرت قابل رؤیت است امّا بخاطر جلال و عظمتش چشم ها قادر به احاطه کردن او نیستند.

همین طور هر صفتی را که خداوند از خود نفی کرده است، مستلزم یک گونه صفت ثبوتی است که موجب حمد و ستایش خداوند است.

خداوند هیچ وصفی را از خود نفی ننموده است مگر اینکه صفتی را برای خود اثبات نوده است، از مطلب فوق روشن است، کسانی که زیاد صفات را نفی می کنند (به نام سلب) سخت دچارخطا و اشتباه شده اند، زیرا نفی مادام که متضمن اثبات نباشد، هیچ مدح و کمالی را همراه ندارد، زیرا نفی محض، عدم محض است و عدم محض هیچ ارزشی ندارد.

اهل بدعت بسیاری از اسماء را نفی و سلب محض می کنند، آنان می گویند: خداوند، سخن نمیگوید، نمی بیند و بالای عالم نیست. حتی بعضی ها غلو نموده و گفتهاند: خداوند نه در داخل جهان هستی است و نه در بیرون آن، نه مغایر عالم و جد از عالم است و نه آمیخته با عالم است، والی آخر... اینان خداوند را معدوم میدانند، خداوند از چنین نسبتیهای ناروایی پاک و مبری است.

 

5- قاعده پنجم: الفاظی که محل توهّم حق و باطل اند.

صفاتی که در قرآن و حدیث آمده اند، ایمان آوردن به آنها واجب است هر چند که معانی آنها برای ما مفهوم و قابل توجیه و درک نباشند، امّا صفاتی که مردم آنها را به خداوند نسبت می دهند و در کتاب و سنت نیامده و مردم درباره آنها اختلاف دارند، تا منظور گوینده روشن نباشد، نه آنها را می پذیریم و نه ردشان می کنیم.

مثلاً، کسی که جهت را از خدا نفی می کند، از وی سؤال می شود، منظور تو از جهت چیست؟ اگر می گوئی که خداوند در داخل جرم و جسم آسمان است و آسمان او را احاطه کرده است، پس جایز نیست که ما بگوئیم: خداوند در یک جهت قرار دارد و اگر منظور تو از جهت این است که بالای مخلوقات و بالای آسمانها است، این سخن حق ودرست است.

 هم چنین تحیز (جا و مکان قائل شدن) برای خدا، اگر منظوراز تحیز این است که مخلوقات او را احاطه کرده اند، قطعاً چنین نسبتی باطل است، اگر منظور این است که خداوند از مخلوقات متمایز جدا و مباین است، این نسبت، نسبت حقی است.

 

6- قاعده ششم: اعتقاد به تشبیه، نخستین عامل تعطیل اسماء، است.

علامه شیخ محمد امین شنقیطی، این قاعده را توضیح داده و می فرماید: اساس و ریشه آفت و گرفتاری وبلاء، آلودگی و گندیدگی قلب به لکه ننگ تشبیه است، هرگاه انسانی که قلبش آلوده به پلیدی تشبیه است، یکی از صفات کمال را -که خداوند خود را به وسیله آن مدح و ستایش نموده است- بشنود، مانند: فرود آمدن خدا به آسمان دنیا در ثلث آخر شب، و یا استواء بر عرش و آمدن او در روز قیامت و دیگر صفات کمال وجلال او، نخستین چیزی که در ذهن او خطور     می کند و می گذرد، این است که این صفت مشابه با صفت مخلوق است، لذا قلبش با پلیدیهای تشبیه آلوده می گردد، ارزش وقدر واقعی خدا رادرک نمیکند وخدا را آنگونه که شایسته او است بزرگ نمی دارد زیرا چنین تصور میکند که صفت خالق مشابه با صفت مخلوق است. لذا نخستین مرحله قلبش ملوث به آلودگی تشبیه می گردد و این چیز او را به نفی صفات خداوند به بهانه اینکه مشابه، با صفات مخلوق هستند، وادار کرده و در نتیجه این شخص نخست دچار تشبیه انگاری و بعد مرتکب تعطیل (خدا را خالی از هر گونه صفت دانستن) می گردد و حاصل سخن اینکه، کسی که دارای چنین اعتقادی باشد هم در ابتدا و هم درپایان بر پروردگار یورش برده و به بهانه اینکه این صفات شایسته او نیستند، خدا را مورد حمله قرار میدهد.

شیخ رحمه الله یک قاعده اصولی که مورد اتفاق تمام علماء و مجتهدین است، را بیان نموده و آن اینکه: برای پیامبر صلی الله علیه وسلم مشروع و درست نیست که در وقت نیاز، بیان چیزی را به تأخیر اندازد، بخصوص در باب عقائد و اگر بر فرض محال، رأی باطل آنها را هم بپذیریم مبنی بر اینکه معنی ظاهری آیات صفات کفر باشد، در این صورت نیز هرگز پیامبر صلی الله علیه وسلم استواء را به (استبلاء) تاویل ننموده است، هیچکدام از صفات را این چنین تأویل ننموده است، اگر منظور از این صفات، این تأویلات می بود، رسول الله صلی الله علیه وسلم برای تأویل آنها مبادرت می ورزید، زیرا تأخیر بیان در وقت نیاز، برای پیامبر صلی الله علیه وسلم جایز نیست.

شیخ رحمه الله بیان فرموده که: هرگاه مسلمان وصفی را بشنود که خداوند خود را بدان ستوده است، یا پیامبر صلی الله علیه وسلم خدا را بدان تعریف نموده است، بر وی واجب است که با قلبی آکنده و مملو از تجلیل و تعظیم آن را بپذیرد و مطمئن باشد که آن وصف به حدی از کمال، جلال، عظمت و شرف رسیده است که تمام پیوندهای تشابه و تساوی را میان خالق و مخلوق قطع می کند، آنگاه قلب انسان، معترف به عظمت خداوند متعال شده و او را از آلودگی های تشبیه پاک می گرداند و در نتیجه بستر قلبش برای پذیرش ایمان و تصدیق صفاتی که خداوند بدان ستوده می شود، پیامبرش او را بدان تعریف نموده است، آماده می گردد و در بلندای آیه:

«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ» الشوری: ١١

(به سیر معنوی خودش ادامه میدهد.)

 هسته اصلی تمام بدی ها این است که انسان معتقد به عظمت الهی نباشد و در ذهن او این مطلب خطور کند که صفات خداوند مشابه با صفات مخلوق هستند که در نتیجه این مسکین بی خرد، مجبور به نفی صفات از خالق می گردد، و اساس این نفی همان دعوای دروغین یعنی، تشابه خالق یا مخلوق است.

 

7- قاعده هفتم: آیات صفات از متشابهات نیستند.

 شیخ می گوید: بسیاری از مردم، آیات صفات را متشابه میدانند، اما این پندار از جهتی غلط و از جهتی دیگر صحیح است. همانطور که امام مالک بن انس رضی الله عنه فرموده است:

 « الا ستواء غیر مجهول، و الکیف غیر معقول و السئوال عنه یدعة و الا بمان به واجب»

 یعنی نفس استواء معلوم است و نحوه آن قابل درک و توجیه نیست و سؤال کردن درباره آن بدعت و ایمان آوردن به آن واجب است.

همچنین درباره نزول و فرود آمدن خداوند به آسمان دنیا نیز همین طور است، یعنی نفس معنی نزول معلوم است و نحوه نزول عقلاً قابل توجیه و درک نیست و سؤال از آن بدعت و ایمان آوردن به آن واجب است. این اصل درباره تمام صفات ملحوظ میگردد و اشاره به این دو صفت بدان جهت بود که این دو وصف نزد عرب بیشتر معروف هستند، اگر نه صفاتی که آفریدگار آسمانها و زمین بدان توصیف شده است، کامل تر و برتر و بزرگتر از این هستند که با صفات مخلوق مشابهت داشته باشند، همانگونه که ذات پروردگار حق است و مخلوقات نیز دارای ذات هستند، امّا ذات خالق اکمل، پاک و برتر از آن است که با ذات مخلوقات مشابهت پیدا کنند.

 

8-قاعده هشتم: از معنی ظاهر صفات هیچ گونه تشبیهی برداشت نمی شود تا اینکه نیاز به تأویل داشته باشند.

آنچه که در اصول فقه مقرر و ثابت است، این است که. اگر کلام بر معنای دلالت کند که احتمال غیر آن معنی را نداشته باشد، آن را (نص) می گویند مانند (تلک عشرة کاملة). اگر کلامی متحمل دو معنی یا بیشتر باشد، آنگاه از دو حال خارج نیست، یا اینکه آن کلام در یک معنی دلالتش ظاهر و آشکار تر است، یا اینکه دلالتش در هر دو معنی یکسان است، اگر دلالتش در تمام معانیها مساوی بود، آن را در اصطلاح (مجمل) می گویند، مانند اینکه کسی بگوید: (عدا اللصوص البارحة علی عین زید)- دزدها بر "عین" زید تجاوز کردند- ممکن است که منظور از عین چشم زید باشد، یعنی دزدها چشم زید را کور کردند، یا اینکه منظور از "عین" چشمه آب باشد، یعنی اینکه آنها چشمه آب زید را خشکاندند، یا اینکه منظور از «عین» طلا و نقره باشد، آنگاه معنی این کلام این است که دزدها طلاهای زید را به سرقت بردند، این کلام مجمل است و حکم مجمل این است که تا دلیلی وجود نداشته باشد که یک معنی را بر دیگری ترجیح دهد، باید در مورد آن سکوت نمود.

اما اگر سخنی نص صریح باشد، بدان عمل می شود و نباید از معنی ظاهر آن عدول و تجاوز کرد مگر اینکه نسخ شده باشد.

 اگر دلالت کلام در یکی از معانی محتمل ظاهر تر و روشن تر باشد، آن را «ظاهر» می نامند و معنی مقابل آن، را (محتمل مرجوح) می نامند، حکم (ظاهر) این است که عمل کردن به آن واجب است مگر اینکه دلیلی وجود داشته باشد که آن حکام را از معنی ظاهریش منصرف کرده باشد. مانند اینکه کسی بگوید: (رأیت اسداً) شیری را دیدم که ظاهر این سخن برحیوان درنده ای دلالت دارد، اما دلالت آن بر مرد شجاع محتمل (ودردرجه دوم) است.

با توجه به آنچه که بیان شد، آیا معنی نزدیک آیات صفات، مانند (یدالله فوق یدیهم) و امثال آن، مشابهت با مخلوق است و ما ناچاریم آن را تأویل کنیم و لفظ را از معنی ظاهرش برگردانیم یا اینکه معنی ظاهر و متبادر ونزدیک آن،  تنزیه پروردگار آسمانها است و باید آن را حسب ظاهرش نگاه داریم؟ جواب این است: هر وصفی که به پروردگار عالم نسبت داده شود، معنی ظاهرآن، نزد هر مسلمانی،  تنزیه و پاک بودن آن از مشابهت با مخلوقات است.

 لذا ابقا واثبات آن بر معنی ظاهرش حق است بدین معنی که پروردگار در تمام صفاتش از مشابهت با مخلوقات منزه وپاک است، آیا کسی که اندک عقل و خردی داشته باشد، می تواند انکار کند که معنی نزدیک و متبادر به ذهن سالم، این است که خالق در ذات و صفاتش با مخلوقات، متفاوت است؟ خیر سوگند به خدا، جز انسانهای معاند و لج باز کسی با این سخن مخالفت ندارد.

 

9- قاعده نهم: حقیقت تأویل[5]

تأویلی که خلق را در فتنه انداخته و هزارها نفر از امّت را به گمراهی کشانده است، در اصطلاح بر سه معنی بطور مشترک اطلاق می گردد.

1- برآنچه که در آینده تحقق می یابد و حقیقت امر در زمان بعدی به آن بر می گردد اطلاق می شود، تأویل در قرآن به همین معنی بکار رفته است. مانندآیه:

«ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً» النساء: ٥٩

(این کار (یعنی رجوع به قرآن و سنّت) برای شما بهتر و خوش فرجامتر است.)

«وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ» یونس: ٣٩

(و واقعیّت آن برای ایشان روشن نشده است.)

« یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ» الأعراف: ٥٣

(روزی چنین سرانجامی فرا میرسد (و عقاب و عذاب خدا گریبانگیرشان میگردد. در آن روز) آنان که در دنیا آن را فراموش کردهاند و پشت گوش انداختهاند.)

معنی تأویل در این دو آیه عبارت است از آنچه که در آینده تحقق می یابد.

2- تأویل بمعنی تفسیر می آید و تأویل بدین معنی بسیار معروف است، مانند: قول ابن جریر که می گوید: القول فی تأویل قوله تعالی کذا، یعنی تفسیر این آیه چنین است

3- اما تأویل در اصطلاح اهل اصول، بمعنی منصرف کردن لفظ از معنی نزدیک و ظاهری آن- بنا به دلایلی -است. منصرف کردن لفظ از معنی ظاهر و متبادر نزد علماء اصول سه حالت دارد:

(الف)- منصرف کردن لفظ از معنی ظاهر و متبادر، بنا به دلایل صحیحی از قرآن و حدیث. این نوع تأویل صحیح ومقبول و متفق علیه است و اختلافی در صحت آن وجود ندارد، مانند: حدیث-(الجارأحق بصقبه)[6] - ظاهر و متبادر این حدیث ثبوت حق شفع برای همسایه است- اماحمل کردن حدیث مذکور بر کسی که از شریکش جدا می شود، حمل کردن لفظ بر معنی متحمل مرجوح و غیر متبادر و غیر ظاهر است، امّا حدیث صحیح حضرت جابر که میفرماید: (فاذا و قعت الحدود و صرفت الطرق فلا شفة)[7] دلالت بر این دارد که منظور از (جار) همسایه ای است که سزاوارتر و لایق تر است وحق شفعه را دارد، همان شریکی است که از صاحب و شریکش جدا می شود پس این گونه برگرداندن لفظ از معنی ظاهر و متبادر که مبتنی بر دلیل روشن از قرآن و حدیث می باشد، صحیح تر و پذیرفتن آن واجب است و این تأویل، تأویل صحیح و درستی است.

(ب)- حالت دوّم انصراف لفظ از معنی متبادر و نزدیک آن به چیزی است که از نظر مجتهد آن چیز دلیل است. اگر چه در حقیقت دلیل هم نباشد، این نوع تأویل را تأویل بعید می گویند و تأویل فاسد نیز نام دارد، مانند: تأویل نمودن لفظ "امراة" در حدیث:

 (یما امرأة نکحت بغیر اذن و لیها فنکا حها باطل) هر زنی که بدون اجازه ولیش عقد شود، نکاحش باطل است.

 میگویند: حمل امرأة بر زن مکاتبه، تأویل بعید و فاسدی است، زیرا انصراف دادن لفظ از معنی ظاهر و متبادر آن است. چون کلمه (ایّ) در حدیث (ایّما امراة) عمومیت را می رساند.

وصیفه عموم با (ما)ی زائده بیشتر موکد شده است، لذا حمل کردن آن بر یک معنی و مصداق نادر مانند"مکاتبه" حمل کردن لفظ بر غیر معنی ظاهرش بدون هیچگونه دلیلی است.

ج- اما حمل لفظ بر غیر معنی ظاهرش بدون دلیل درواقع در اصطلاح آن را تأویل نمی گویند، بلکه این یک نوع بازی کردن با کتاب خدا و حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم است. تفسیر رافضیها از آیه:

« إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً» البقرة: ٦٧

(خدا به شما دستور میدهد که گاوی را سر ببرید) اینست که آنها (بقره) را به (عائشه) تفسیر نموده اند. از این نوع تفسیرها می باشد.

از این گونه تفسیرها انصراف آیات صفات از معنی متبادر و ظاهرشان به معانی دور و احتمالی که خداوند آنها را نازل نفرموده است و هیچگونه مبنا و دلیلی ندارد، از همین نوع تفسیرها، تفسیر 152"استوی" به استولی است، در واقع این گونه تفسیرها را نمی توان تأویل نام نهاد، زیرا هیچگونه دلیلی برای آن وجود ندارد، بلکه این نوع تفسیرها در اصلاح اهل اصول بازی نام دارد زیرا این گونه تفسیر در واقع بازی با کتاب خداوند است و هیچ دلیلی و مدرکی برای آن وجود ندارد، این گونه تأویلها جایز نیستند و نوعی تهاجم و حمله به کتاب الله است، قاعده معروف نزد علماء سلف و گذشتگان این است که انصراف نمودن کلمهای از کتاب الله و حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم از معنی ظاهر و متبادر به ذهن بدون دلیل و مستند قطعی، جایز نیست.

 

وصلی الله وسلم علی نبینا محمد وعلی آله وصحبه أجمعین.

وآخر دعوانا أن الحمدلله رب العالیمن.

منبع: کتاب "عقیده و ایمان"؛ دکتر عمر سلیمان اشقر.

------------------------------------------------------

[1] مجموع فتاوی شیخ الاسلام: 3/17

[2] مجموع فتاوی شیخ الاسلام: 3/17

[3] مجموع فتاوی شیخ الاسلام: 3/35

[4] جهنمیه المحضه: مجموع الفتاوی: 3/39

[5] خطرها و آثار منفی  تأویل

[6] احمد، نسانی و این ماجه

[7] بخاری، ابوداود * واحد