::ISLAMPP.COM::     دانلود کل سایت بصورت آفلاین! کلیک کنید     ::ISLAMPP.COM::     @ توجه توجه @ به سؤالات تکراری پاسخ داده نخواهد شد، پس لطفا قبل از ارسال سوال، در سایت جستجو کنید@

 اخبار جديد

صفحه أصلى

فتاواى متن

فتاواى صوتى

فتاواى تصويرى

گروهبندى فتاوى

كتابخانه فتاوى

جديدترين فتاوى

دانلود کتاب

اصول و تعبير خواب

فرستادن سؤال

جستجو در سايت

پيشنهادات و انتقادات

ارتباط با ما

درباره ما

آمار سايت

1087026 تعداد بازديد سايت

29705 تعداد كل فتاوى

9091 تعداد فتاواى متن

11381 تعداد فتاواى صوتى

9233 تعداد فتاواى تصويرى

67423734 تعداد كل فتاواى خوانده وشنيده شده

2743 تعداد كل فتاواى ارسال شده

مقاله هاي
<
  زندگینامه ی امام احمد بن حنبل
 

نويسنده:سايت جامع فتاوي اهل سنت و جماعت

تعداد بازديد 16759

فرستادن به دوست 

  چاپ كردن

تاريخ اضافه 2010-07-10

 

زندگینامه ی امام احمد بن حنبل

تولد و نام وی:

ــ نام ایشان احمد بن محمد بن حنبل شیبانی است. تبارش به بصره بازمی گردد. در سال ( 164 ) هـ در بغداد به دنیا آمد و پدرش را در کودکی از دست داد. بنابراین تحت سرپرستی مادر و یتیم بزرگ شد.

تأمل: یتیمی که در زندگی به موفقیت دست می یابد:

ــ امام احمد ــ رحمه الله ــ در جستجوی علم و دانش بزرگ می شد. فراگیری حدیث را در سن ده سالگی آغاز نمود. به قصد دانش و علم آموزی بار سفر را در بیست سالگی بربست و عده ای از علما را ملاقات کرد، از جمله: امام شافعی در مکه، یحیی قطَّان و یزید بن هارون در بصره.

به همراه یحیی بن مُعین از عراق بسوی یمن عزیمت نمود، وقتی به مکه رسیدند، عبد الرزاق صنعانی، یکی از علمای یمن دیدار کردند و یحیی بن معین به امام احمد گفت: این هم امام ای احمد، دیگر نیازی نیست که به یمن سفر کنیم. امام احمد پاسخ داد: من نیت کردم که به قصد یمن مسافرت کنم. سپس عبدالرزاق به یمن بازگشت و آن دو نیز به او پیوستند. امام احمد به مدت ده ماه را در یمن ماند و سپس با پای پیاده به سوی عراق بازگشت.

وقتی بازگشت آثار خستگی سفر را در وی دیدند و به او گفتند: چه برسرت آمده است؟ و امام احمد پاسخ داد: این حال و روز در برابر بهره ای که از عبدالرزاق برگرفتیم چیزی به شمار نمی آید.

* از بلندی همت امام احمد همین بس که در مورد وقتی کودکی بیش نبود می گوید: پیش آمده است که برای کسب حدیث صبح خیلی زود و پیش از نماز صبح خواسته ام که به مسجد بروم و مادرم لباسم را گرفته و گفته است: صبر کن تا مؤذن اذان را بگوید.

ستایش سایر علمـا از امـام احمـد:

*عبد الرزاق استاد امام احمد: هرگز کسی را داناتر(به احکام شرعی) و پارساتر از احمد ندیده ام.

* گفته شده: اگر کسی را دیدید که امام احمد را دوست می دارد، بدانید که او طرفدار و صاحب سنت است.

* امام شافعی که یکی از اساتید امام احمد بود می گوید: از بغداد بیرون آمدم و در آن کسی را بهتر یا داناتر و عالم تر به علم دین از احمد بن حنبل برجای خود نگذاشتم.

* یحیی بن معین: مردم دوست دارند مانند احمد بن حنبل شوند! به خدا، هرگز. کار ما یا هیچ کس دیگر نیست که بتواند که چون احمد بوده یا بر طریقه ی وی تاب آوریم.

* امام احمد یک میلیون حدیث؛ مجموعه ی روایات واسانید و طرق آن ها، را ازبر داشت.

* در مورد حفظ احادیث توسط امام احمد، به پسرش می گوید: حدیث را بر من بخوان و من اسانید آن را به تو خواهم گفت، یا اسانید را بگو تا حدیث را به تو بگویم.

عفت نفس امام احمد:

* وقتی که برای کسب علم به مسافرت می رفت هیچ پولی نداشت. از طریق حمل کالا بر شتران و الاغ از این جا و آنجا درهم درهم پول جمع می کرد تا بواسطه ی آن گذران نموده و صبح ها بتواند به کسب دانش پرداخته و از سوال و گدایی از دیگران بدور بماند و عفت نفس خویش را حفظ نماید. (عفت نفس و کسب علم)

اکراه امـام احمد از آوازه و ستایش:

* یکبار عمویش نزد او آمد و امام احمد اندوهگین بود. عمویش پرسید: ترا چه شده است؟ امام احمد پاسخ داد: خوشا آنکه خداوند او را گمنام گردانید. ( یعنی شهرت و آوازه نداشته و جز خدا کسی او را نشناسد).

* همچنین گفته است: می خواهم که در میان کوه های مکه باشم تا کسی مرا نشناسد.

* و هرگاه که در راهی می رفت خوش نداشت کسی دنبال او بیاید.

عمل به علم:

*امام احمد می گوید حدیثی را ننگاشته ام مگر آنکه بدان عمل نموده باشم. تا آنجا که پیامبر صلی الله علیه و سلم حجامت نموده و مزد حجام را داده بود و امام احمد نیز حجامت کرد و مزد حجام را پرداخت نمود.

اخلاق و آداب امـام احمـد:

* در محضر درس امام پانصد هزار طالب علم حاضر می شدند. پانصد نفر به نگارش علوم پرداخته و بقیه به ادب و اخلاق و سلوک وی می نگریستند.

* یحیی بن معین می گوید: کسی از همچون احمد ندیده ام، پنجاه سال با او بودیم و ندیدیم به خاطر تمام خیر و نیکی هایی که داشت بر ما فخر نماید.

* امام احمد به فقرا می رسید. فردی بردبار بود و در وی عجله راهی نداشت. بسیار فروتن بود و طمأنینه و وقارش مایه ی بلندی مقامش بود.

* مردی به امام احمد گفت: جزاک الله عن الإسلام خیراً. یعنی: «خداوند اسلام را بواسطه ی تو بی نیاز کند.» امام احمد پاسخ داد: بلکه خداوند مرا به واسطه ی اسلام بی نیاز کند. من که هستم؟ من چه هستم؟

*امام احمد بسیار صاحب شرم، بخشتده ترین کس و با ادب و خوشرفتارترین مردم بود. از او جز اظهارنظر در مورد احادیث و ذکر صالحان چیزیی شنیده نمی شد. آرامش و وقاری خاص و گفتاری نیکو داشت.

عبادت امام احمـد بن حنبل:

* در شبانه روز سیصد رکعت نماز می گزارد. پس از آنکه زندانی شد و او را مضروب ساختند، نمی توانست بیشتر از یکصد و پنجاه رکعت بگزارد.

* هر هفته یکبار قرآن را ختم می کرد.

* کسی می گفت: من احمد بن حنبل را زمانی که پسربچه ای بود می شناختم و او شب ها را با نماز زنده می داشت.

* عبادت و زهد و خوف ایشان چنان بود که چون از مرگ سخن می گفت از ذکر و یاد آن نفسش بند می آمد.

* امام می گفت: خوف خورد و نوش را از من بازمی دارد و زمانیکه مرگ را به یاد می آورم تمام مسائل دنیا برای من آسان و ناچیز می شود.

* روزهای دوشنبه و پنجشنبه و ایام البیض را روزه می گرفت، و زمانیکه تنگدست و بی چیز از زندان بازگشت، تا هنگام مرگ روزه را ملازم وهمراه بود.

* دوبار با پای پیاده به سفر حج رفت.

* در بیماری منتهی به وفاتش، خون بسیاری از او رفت. طبیبی که او را معالجه می کرد، گفت: خوف قلب این مرد را شکافته است.

گوشه هایی از زندگانی او:

* امام احمد بن حنبل به یکی از پسران امام شافعی برخورد و به او گفت: پدرت یکی از شش کسی است که وقت سحر برایشان دعا می کنم.

* از امام احمد پرسیدند:

چه میزان حدیث کافی است تا از فرد فتوا گرفته شود؟ یکصد هزار؟

امام گفت: خیر.

فرد پرسید: دویست هزار حدیث ؟

امام پاسخ داد: خیر.

پرسید: سیصد هزار حدیث ؟

امام گفت: خیر.

فرد پرسید: چهارصدهزار حدیث؟

پاسخ داد: خیر.

آن شخص پرسید: پانصد هزار حدیث؟

امام پاسخ داد: امیدوارم.

زندگی مشترک ایشان:

وقتی ایشان ازدواج نمود، چهل سال سن داشت. در مورد همسرش می گوید: بیست سال باهم بودیم و میان ما بر سر یک کلمه هم اختلاف نیافتاد.

فتنه ای که امام در برابرش ایستادگی نمود:

وقتی مأمون مردم را برگفته ی مخلوق بودن قرآن گرد می آورد، بسیاری از علما و قضات با اکراه به حرف وی گردن نهادند ولی امام احمد و چند نفر معدود پیوسته پرچم سنت و دفاع از اعتقاد اهل سنت و جماعت را افراشته نگاه داشتند.

ابوجعفر انباری تعریف می کند که: وقتی امام احمد بن حنبل به سوی مأمون برده شد، من از آن آگاه شده و از فرات عبور کرده و او را دیدم که در خان (کاروانسرا) نشسته بود. بر او سلام نمودم و او گفت: یا اباجعفر، به زحمت افتادی؟ گفتم: این زحمت نیست.

به او گفتم: ای شما که اکنون بزرگ این مردم هستید، مردم از شما پیروی می کنند. قسم به خدا که چنانچه سخن اینان را اجابت نمایی مردم بسیاری به تبعیت از شما اجابت می کنند و اگر اجابت نکنی، مردم بسیاری امتناع خواهند نمود. با این حال اگر این مرد هم شما را نکشد، به هر حال خواهی مرد و از مرگ گریزی نیست. پس از خدا بترس و چیزی از سخنشان را مپذیر.

آنگاه امام احمد به گریه افتاد و می گفت: ما شاء الله، ما شاء الله. سپس امام احمد به سوی مأمون برده شد و به او گفتند که خلیفه در صورت نپذیرفتن سخنش؛ که قرآن مخلوق است، ایشان را به کشتن تهدید کرده است. امام احمد روی نیاز و دعا به سوی خداوند کرده و از او خواست تا او را با خلیفه روبرو نسازد. در همین زمان و در مسیرش قبل از رسیدن به خلیفه خبر مرگ مأمون به او رسید. امام را به بغداد بازگردانده و در آنجا به زندان افکندند. بعد از آن معتصم به خلافت رسید و او نیز امام احمد را آزار داد.

از جمله مطالبی که در مورد بازجویی معتصم بیان می شود، آن است که معتصم امام احمد را احضار کرد و بر درگاهش مثل روز عید مردم بسیاری گرآمده بودند و در مجلسش بساطی را انداخته و یک کرسی نیز قرار داده بودند تا بر آن بنشیند. سپس گفت: احمد بن حنبل را بیاورید. او را آوردند و وقتی مقابل او ایستاد بر او سلام نمود و گفت: ای احمد، سخن بگو و نترس. امام احمد پاسخ داد: والله که بر تو وارد شدم درحالیکه به اندازه ی ذره ای ترس در قلبم نیست. معتصم گفت: در مورد قرآن چه می گویی؟

فرمود: کلام خداوند قدیم و غیر مخلوق است، خداوند متعال می فرماید: { وَإنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کَلامَ اللهِ } یعنی: «و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست پناهش ده تا کلام خدا را بشنود...» [توبه: 6]

معتصم پرسید: آیا دلیل دیگری جز این داری ؟ گفت: آری، فرمایش پروردگار متعال که: { الرَّحْمَنْ * عَلَّمَ القُرْآنْ }. [رحمن: 1، 2 ] یعنی: « [خدای] رحمان * قرآن را یاد داد.»، و نفرموده است: "الرحمن خلق القرآن" یعنی: خدای رحمن که قرآن را بیافرید و فرموده ی باری تعالی که: { یس * والقُـرْآنِ الْحَکِیم } [ یس: 1، 2 ] یعنی: «یس[/یاسین]* سوگند به قرآن حکیم.»، و نفرموده است: "یس والقرآن المخلوق".

معتصم گفت: او را به زندان بیاندازید. مردم همگی پراکنده گشتند.

برای فردای همانروز معتصم باز بر کرسی خویش نشست و گفت: احمد بن حنبل را بیاورید. مردم جمع شدند و در بغداد غلغله افتاد. او را آوردند و مقابل معتصم قرار دادند و شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند و نیزه ها را به سمتش گرفته و سپرها را به تن کرده و تازیانه ها را آماده ساخته بودند. معتصم از او خواست تا نظرش را در مورد قرآن بیان کند؟

گفت: می گویم که آن مخلوق نیست.

معتصم فقها وقضات بسیاری را به مدت سه روز براي مناظره با وي در حضور خود گردآورده بود. امام احمد با آنان مناظره مي نمود و دلايل قاطعي را بر آنان عرضه کرده و مي فرمود: من کسي هستم که علم و دانشي را آموخته ام و در آن چنين چيزي را نديده ام. براي من چيزي از کتاب خدا و سنت رسول خدا ــ صلى الله عليه و سلم ــ بياوريد تا من نيز آن را بپذيرم.

 

هرچه با وي مناظره کردند و او را به مخلوق بودن قرآن وادار مي ساختند مي گفت: چگونه چيزي را که گفته نشده بگويم(بپذيرم)؟ معتصم گفت: احمد بر ما چيره گشت.

از جمله متعصبين و مخالفين امام احمد، محمد بن عبد الملك زيات وزير معتصم، و احمد بن دُواد قاضي، و بشر مريسي بودند. اين افراد از معتزله بودند که به مخلوق بودن قرآن اعتقاد داشتند. ابن دُواد و بشربه خليفه گفتند: او را بکش تا از دستش آسوده گرديم. اين شخص کافر گمراه کننده است.

خليفه پاسخ داد: من چنين عهد کرده ام که او را با شمشير نکشم و دستور به قتل او بوسيله ي شمشير را نيز ندهم. گفتند: با شلاق او را بزنيد. معتصم به امام گفت: قسم به خويشاونديم با رسول الله ــ صلَّى الله عليه وسلم ــ که يا ترا شلاق خواهم زد و يا سخن مرا خواهي پذيرفت. اين گفته ي او نيز امام را نترسانيد. معتصم گفت: دو نفر از جلادان حاضر شوند. معتصم به يکي از آنان گفت: با چند شلاق او را از پاي در مي آوري؟

 گفت: با ده ضربه. گفت: او را ببريد. لباس هاي امام را از تنش بيرون آورده و دستانش را با ريسمان هايي تازه محکم ساختند.

وقتي شلاق ها را آوردند معتصم آن ها را بررسي کرده و گفت: اين ها را عوض کنيد. و آنگاه به جلادها گفت: پيش آييد. وقتي ضربه شلاق را بر امام احمد فرود آوردند، گفت: بسم الله. با ضربه ي دوم گفت: لا حول ولا قوةً إلاَّ بالله. با ضربه ي سوم گفت: قرآن كلام خداوند و غير مخلوق است. با چهارمين ضربه گفت: { قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إلاَّ مَا كَتَبَ اللهُ لَنَا } يعني: « بگو جز آنچه خدا براى ما مقرر داشته هرگز به ما نمى‏رسد ...» [توبه: 51]

 

همينگونه يکي از مردان پيش آمده و دو ضربه شلاق بر او مي زد، معتصم نيز او را تشويق مي کرد تا محکم تر تازيانه بزنند و سپس آن مرد کنار رفته و ديگري مي آمد و دو ضربه ي ديگر تازيانه مي زد. وقتي نوزده ضربه شلاق وارد آوردند، معتصم برخاست و نزد امام رفته و گفت: اي احمد، براي چه خود را به کشتن مي دهي؟ قسم به خدا که من دلسوز تو هستم.

امام احمد مي گويد: با قبضه ي شمشيرش بر من مي زد و مي گفت: تو مي خواهي بر همه ي اينان چيره شوي و حرف خودت را به کرسي بنشاني؟ بعضي از حاضران مي گفتند: واي بر تو! خليفه بر سرت ايستاده است. ديگري مي گفت: امير المؤمنين، خونش بر گردن من بگذار تا او را بکشم. کساني مي گفتند: يا اميرالمؤمنين، او روزه است و تو در آفتاب ايستاده اي. بار ديگر به من گفت: واي بر تو اي احمد، اکنون چه مي گويي ؟ من نيز گفتم: چيزي از کتاب خدا و سنت رسول الله ــ صلَّى الله عليه وسلم ــ برايم بياوريد تا بدان گردن نهم.

اينبار خليفه برگشت سرجايش و به جلا گفت: پيش بيا. و او را تشويق کرد تا کتک و تازيانه شکنجه اش کند.

 

امام احمد تعريف مي کند: بيهوش شدم. سپس به هوش آمدم و ديدم که بندها را از من گشاده اند و برايم شرابي اوردند و گفتند: بنوش و استفراغ کن. گفتم: نمي خواهم روزه ام را بشکنم. آنگه مرا به منزل اسحاق بن ابراهيم بردند، براي نماز ظهر آماده شده و ابن سماعه پيش افتاد و نماز گزارد. وقتي از نماز فارغ شد به من گفت: مناز گزاردي و خون در جامه هايت جاري است. پاسخش دادم: حضرت عمر ــ رضي الله عنه ــ نيز نماز مي گزارد و از او خون مي رفت.

 

وقتي که واثق پس از معتصم به قدرت رسيد، به امام احمد بن حنبل هيچ گونه تعرضي ننمود جز آنکه فرستاده اي بسويش روانه کرد که: درهيچ شهري با من ساکن مشو، و گفته اند: به او فرمان داد تا از خانه اش خارج نشود. امام احمد هربار در مکاني مخفي مي گرديد. سپس در منزلش ماندگار شد و چندين ماه در آن جا پنهان شد تا زمان فوت واثق.

پس از واثق نوبت خلافت متوکل شد. متوکل عقيده ي خلاف مأمون و معتصم داشت و آنان را بخاطر عقيده يشان در مورد آفريده بودن قرآن طعن و تکذيب مي نمود. و از جدال و مناظره نهى کرده و متخلفان را مجازات مي نمود. او به بيان روايت احاديث فرمان داده و خداوند بواسطه ي او سنت پيامبر صلي الله عليه و سلم را آشکار ساخت و بدعت را ميراند و آن همه غم و اندوه را از روي مردم برداشت و تاريک و ظلمت آن زمان را نوراني کرد. متوکل تمام کساني را که بخاطر امتناع از قائل شدن به مخلوق بودن قرآن اسير بودند آزاد ساخت و آن عذاب و بدبختي را از زندگي مردم  رفع نمود.

* يکي از جلادان پس از توبه اش گفته است: من امام احمد را هشتاد ضربه شلاق زدم که اگر آن را بر فيل وارد مي آوردم هلاک مي شد.

 

در آخر بايد بگوييم که خداوند رحم کند بر اين امام بزرگوار، امام احمد بن حنبل، را که در فلاکت و درد با صبر و در شادي و سرور با شکر، بردباري نمود و مانند يک کوه استوار چنين بر موضع ايماني اش ايستادگي کرد و نمونه اي براي ثبات و استواري بر حق را برايمان به جا نهاد.

 

ترجمه: مسعود

مصدر: سايت نوار اسلام

IslamTape.Com